Tuesday, March 30, 2010

ازحقیقت تا واقعیت


تصمیم گرفته ام تا هر چند وقت یکبار به برخی نکات تخصصی در حوزه ی سینما بپردازم تا محملی برای هم اندیشی با مخاطبان عالی مقام این وبلاگ فراهم آید . برای آغاز چنین بحثهایی مقوله ی حقیقت و واقعیت در دنیای سینما را مطرح می کنم

آیا پرده ی نقره ای آیینه ی تمام قد واقعیت های جامعه است و یا ترجمه ی قابل درک از آرمانهای آن ؟ برای پاسخ به این سوال ابتدا باید تکلیف خودمان را با ذات و جوهره ی سینما مشخص کنیم . بدیهی است که این صنعت وارداتی بوده و تلاش برای آفرینش توجیه شرقی در این باب بیهوده خواهد بود . بهتر است تا با چشمهای باز و بدون انکار واقعیت نسبتی متعادل بین خاصیت های این صنعت و داشته های فرهنگی خودمان برقرار کنیم

از آن جهت که خمیر مایه ی تکنیک بر پایه ی واقعیت استوار است پس اولین توقع از صنعت سینما نمایش بی کم و کاست واقعیت خواهد بود . موضوعی که سالیان طولانی اهالی هالیوود را به خود مشغول کرد . اما در این میان سهم حقیقت چیست ؟ آیا آرمانهای بشری به پرده ی نقره ای راه خواهند یافت ؟ توقع آرمان گرایی از یک پدیده ی تکنیکی محض نا معقول است . پس چه باید کرد ؟ اینجاست که نام مبارک هنر به میان می آید تا بر این پیکر واقع نما روح آرمانی دمیده شود . سینمای غرب مدتی است که این راه را برگزیده و تلاش می کند تا داشته های فرهنگی مغرب زمین را در قالب بسته های آرمانی به تمام جهان نمایش دهد . فیلم هایی مانند ماتریکس .. بلک بوک .. میلیونرزاغه نشین .. بنجامین باتن و دهها نمونه ی دیگر از این دسته اند

شاید به این دلیل که سینما اصالت غربی دارد آنها بهتر توانسته اند تا زبان مترجم برای بیان حقیقتها و آرمانهایشان را بیابند . اما در این سو ما در کجای راه به سر می بریم ؟

شاید اولین پاسخ آن باشد که هنوز مرز شفاف بین آرمانها و واقعیتها در جوامع مشرقی وجود ندارد . گروه های مرجع برای به دست آوردن دل توده ها ناچار از قلب واقعیت به نام آرمان هستند و توده های مردم در تلاش برای ستاندن حقوق خود آرمانها را جامه ی واقعیت می پوشانند . طبیعی ست که در چنین آشفته بازاری نتوان نسبت سینما با حقیقت های جامعه را بازگفت

اما با استمداد از این برهان که رسیدن به آن مرز شفاف خود یک آرمان دیگر است و این بر پیچیدگی موضوع می افزاید لازم است تا با بهره گیری از آنچه که وجود دارد (واقعیت ) مسیر مشخصی را برای رسیدن به مطلوب ( آرمان ) مشخص کرد

شاید با همین رویکرد بود که واژه هایی مانند سینمای معناگرا و سینمای ملی به دایره المعارف هنری ایران اضافه شد . اما ابهام در کارکرد و نقشه ی راه به شدت تمام پابرجاست . به همین دلیل است که بسیاری از سینما گرها نسخه های کسالت آور فیلمشان را به عنوان اثر آرمان گرا به مخاطب تحمیل می کنند و در سمت دیگر کارگردان های گیشه آثار خود را بر گرفته از متن جامعه می پندارند

برای آنکه این نوشته ها شما را خسته نکند باقی مطلب را به فرصتی دیگر موکول می کنم و همین طرح موضوع را غنیمتی می دانم تا نظرهای هوشمندانه ی شما به دانسته های من بیافزاید

Sunday, March 28, 2010

آن پراید سفید


چند روزی سفر بودم . برای تماشای خاطره های کودکی به تبریز رفتم . حالا از آن شهر و آن سفر کوتاه برایم یادگاری باارزشی به جا مانده . یک تسبیح چوبی خوش رنگ

صد کیلومتر تا زنجان مانده بود . با سرعتی آهسته رانندگی می کرد . یک صندلی چرخدار روی باربندش جاخوش کرده بود . پراید سفید رنگ چهار مسافر داشت

در یک استراحتگاه بین راهی توقف کرد . من هم ترمز کردم و پیاده شدم . به طرف آنها حرکت کردم . بخار چای از چند متری مشخص بود . سلام کردم . من را نشناختند . مهم نبود . عید را تبریک گفتم . مرد خانواده با لبخندی صمیمی چند دانه پسته به من تعارف کرد . مهربانی و غیرت شورانگیزی در خط چشمانش پیدا بود . می خواست که دلیل احوال پرسی ام را بداند اما نمی پرسید . کنجکاوی را بهانه کردم و گفتم که دوست داشتم سرنشین های این اتومبیل را بشناسم که چقدر خرامان می روند

نامش حسین بود . چند روزی پیش از پایان جنگ ترکش خورده بود . قطع کامل نخاع . بانویی از تبار فاطمه و به نام مریم زندگی با او را لذت بخش یافته است . دو فرزند داشت . محدثه و یاسر . گلفروشی می کرد . همسرش را استاد تزیین دسته های گل می دانست

چقدر آرام و خوشبخت بود این مرد . بی هیچ گلایه . پر از طراوت و امید . انگار که به تمام آرزوهایش رسیده باشد . با خنده می گفت که یاسر تند تند راه می رود تا سهم من را هم رفته باشد . چشمانش پر از حس جاودانگی می شد هر لحظه که از محدثه حرف می زد . می گفت که دخترش نگهبان داروهای اوست . هنوز سرفه هایش بوی گاز خردل می داد

نیم ساعت گذشت . عزم حرکت داشتند اما نمی گفتند . به تسبیحی که در دست داشت نگاه کردم و با شیطنت گفتم فقط در صورتی از ماشینشان پیاده می شوم که آن را هدیه بگیرم . با سخاوت تمام نگاهم کرد و تسبیح طواف شده اش را به من بخشید و رفت

نیم ساعت دیگر کنار اتوبان به تنهایی نشستم و به عبور آن همه مسافر از جاده ی زندگی چشم دوختم . انگار تازه شدم . با یک نگاه . چند دانه پسته و یک تسبیح . کمی هم غصه خوردم

او از تمام احساس دویدن فقط یک صندلی چرخدار نصیبش بود اما چقدر از همه جلوتر پرواز می کرد . این روزها از تمام پنجره های شهر غفلت می بارد . بی خبری از مردان بزرگ این سرزمین . مردان بی ادعا

تنها کاری که ازدستم بر می آید نوشتن در گوشه ی غبار گرفته ی همین دفترچه است . به احترام تمام جانبازهای سرفراز ایران تمام قد می ایستم و دستان پرمهر پدران و مادران شهید را می بوسم و با صدای بلند می گویم که تمام لحظه های من فدای یک غزل از نگاه آنها باد

Monday, March 22, 2010

نامه ای به مسعود ده نمکی


سلام آقای ده نمکی . سال نو مبارک . بابت پروژه ی سنگین دارا و ندار به شما و همکارانتان خسته نباشید می گویم . می دانم که این روزها مشغله ی کاری فراوان دارید . اما انتظار دارم که این چند خط را به دقت بخوانید و اجازه می خواهم که در محضر افکار عمومی شما را با عنوان رسمی خطاب کنم

جناب آقای ده نمکی

با کنجکاوی تمام اولین قسمت سریال شما را تماشا کردم و آنچه اینک می نویسم مفهوم نقد ندارد که با تماشای قطره ای از یک اثر چندین قسمتی نمی توان منصف بود . همین مقدار بگویم که به نظر می رسد در شغل جدید پیشرفت کرده اید و آخرین ساخته ی شما از آثار بسیاری از مدعیان بهتر است

قبلا خیال می کردم که عوض نشده اید و اصول و ریشه های شما تغییری نکرده و تنها نوع بیان دیدگاهتان را تغییر داده اید که از این بابت در مصاحبه های متعدد تلویزیونی و مطبوعاتی به شما تبریک و خوش آمد گفتم . اما حالا احساس می کنم که قضاوتم اشتباه بوده . شما کاملا تغییر کرده اید

جناب آقای ده نمکی

من اخراجی های نخستین حضرتعالی را در جشنواره تماشا کردم و شوخی های هنجار شکن اخلاقی در این فیلم را به ذوق زدگی در ورود به عرصه ی سینما نسبت دادم و با لبخندی از کنار آن گذشتم

اخراجی های واپسین را در دفتر کارتان دیدم و اصرار شما بر استفاده ی مجدد از هجو اخلاقی در بعضی از سکانس ها را به استقبال تاسف برانگیز عده ای سینما دوست (!) مربوط دانستم

اما حالا کاملا مطمئن شدم که عوض شده اید و حاضرید برای جلب مخاطب به ماجراجویی های هنجارشکن ادامه بدهید

جناب آقای ده نمکی

اگر اهالی سینما از وجود برخی محدودیت ها گلایه می کنند منظور آنها مسائل اخلاقی و خطوط قرمز خانوادگی نیست . بسیاری از ایشان از خانواده هایی کاملا سنتی و اخلاق گرا هستند و هرگز حاضر نمی شوند که اصول مورد احترام خانواده های نجیب ایرانی را زیر سوال ببرند که اگر چنین بود هرگز سینمای پیش از انقلاب تا این اندازه منفور نمی شد . خوشحال می شدم اگر از رانت های ویژه برای شکستن برخی محدودیت های خنده دار استفاده می کردید و نه شوخی های افسار گسیخته با حریم حرمت اخلاقی خانواده ها . لطفا عصبانی نشوید . بی راه نمی گویم

من اولین قسمت سریال شما را به همراه خانواده ام تماشا کردم و در یک سکانس خاص جز شرمندگی و خجالت پاسخ دیگری برای اهالی منزل نداشتم

جناب آقای ده نمکی

شما مجاز نیستید با شوخی های سبک و غیر اخلاقی مردم را بخندانید . بسیاری از خانواده ها این اجازه را به شما نمی دهند . به یاد بیاورید که در یک سکانس از دارا و ندار با حضور چندین دختر جوان به صورت پیوسته از صحنه دار بودن پروژه (!) و یا پاره شدن یک بازیگر صحبت می کنید . مینا و سیمای اخراجی ها هم که جای خود دارد

جناب آقای ده نمکی

فراموش نکنید که زمانی نه چندان دور در سوگ خدشه دار شدن اصول اخلاقی جامعه از قلم و بسیاری چیزهای دیگر هزینه کرده اید و با کارگردانی فقر و فحشا خود را در مقام مدافع اصول اخلاق و خانواده نشان داده اید

هنوز بسیاری از مردم شما را انسانی اصول گرا و بازمانده از جبهه و جنگ می دانند و نمی خواهند باور کنند که شما آب پاکی روی دستشان ریخته اید

جناب آقای ده نمکی

سینما با تلویزیون فرق دارد . سابقه ی تلاش من در این رسانه بسیار بیشتر از شماست و دقیقا به خاطر همین سابقه به خودم اجازه نداده ام که از هر ترفندی برای جذب مخاطب استفاده کنم . برادرانه از شما می خواهم که چنین نکنید

جناب آقای ده نمکی

این رسانه بی رحم است و با کمی صبر تمام حقیقت ها را عریان می کند . به تن پوش هشت میلیارد تومانی مغرور نشوید که بسیار خطرناک است . به تمسخر گرفتن اصول اخلاقی جامعه هرگز بخشودنی نیست . این مردم لبخند می خواهند اما نه به هر قیمتی


با احترام - رضا رشیدپور

Sunday, March 21, 2010

از کسوت تا پیشکسوت


یکی دو روز مانده به عید مهمان جمعی از مهندسین نخبه و جوان کشورمان بودم . مراسمی برگزار کرده بودند . علی لهراسبی هم بود . خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . این روزها تلفن و پیامک خیلی از دیدارها را سد کرده . او همیشه من را به باخت در بازی اسنوکر تهدید می کند ! البته از راه دور .... چون می داند که توانایی چنین کاری را در یک مصاف واقعی ندارد

حاشیه رفتم ... ببخشید ... نکته ی اصلی این خاطره آنجاست که هربار که من به اتاق پشت صحنه می آمدم علی با حساسیت تمام از برخورد و انرژی حاضران در مراسم پرس و جو می کرد . نه یک بار که شاید ده بار . دلیل این موضوع واضح است . هنرمند تمام هویت و طراوتش را از نفس گرم مخاطب می گیرد و اصلا اگر کسی به جایی رسیده و به اصطلاح دیده شده به مدد همین نگاه بلند و پر عاطفه ی مردم بوده . راستش را بخواهید مرگ یک هنرمند زمانی فرا می رسد که مردم به او بی اعتنا شوند و تشویقشان از سر رفع تکلیف باشد

همین چند وقت پیش در یک مراسم بزرگ از کسی دعوت کردم که به روی صحنه بیاید . او قبلا هنرمند محبوبی بود . اما به هر دلیلی مردم تشویقش نکردند . زمانی که روی صحنه با او دست دادم دستهایش سرد بود . سرمایی به اندازه ی تمام سالهای محبوبیتش

باز هم حاشیه رفتم ... هرچند که جمع مهندس های جوان را اکثرا آقایان تشکیل می دادند و اصولا انتظار می رود که چنین مخاطبی رابطه ی آنچنانی با ترانه های عاشقانه نداشته باشد اما با انرژی و مهربانی تمام از علی لهراسبی استقبال کردند و به جرات می گویم که علی به مدد همین همراهی توانست یکی از بهترین اجراهای عمرش را ارائه کند

روزی با استاد مشایخی در امتداد ساحل خلیج فارس قدم می زدیم . دوست سومی هم در جمع ما بود . جمشید خان با تکیه به یک مثل معروف خطاب به رفیق هنرمندمان گفت ... بابا این عینک آفتابی رو وردار ... این همه زحمت کشیدی که مردم بشناسنت ... حالا چرا خودتو قایم می کنی ؟

و این یکی از آفت های جامعه ی هنری ماست ... هر کسی که دوروزه به شهرتی می رسد به سرعت چهره در نقاب می کشد و احساس ستارگی به او دست می دهد . اتفاقا در این بی راهه جوان ها تنها نیستند که من چند پیشکسوت را هم در چنین کسوتی دیده ام

Saturday, March 20, 2010

نیم نگاه به تلویزیون


شبکه های مختلف سیما تمام تلاششان را برای جذب مخاطب به کار برده بودند . ویژه برنامه های تحویل سال کیفیتی به مراتب بهتر از سال قبل داشت . اگر از روند تکراری و نزولی شبکه ی اول سیما چشم پوشی کنیم باقی برنامه ها از جذابیت نسبی بر خوردار بودند . شبکه ی دوم تلویزیون تلاش کرده بود تا خانم گیتی خامنه ای را محور جلب توجه قرار دهد . هر چند که شخصا ترجیح می دادم تا با نوستالژی این مجری محبوب زمان کودکی باقی بمانم تا چهره و اجرای جدید . شبکه ی سوم تمام قوانین نوشته و نانوشته ی سیما را زیر پا گذاشت تا با حضور چهره های محبوبی مانند حسام نواب صفوی و مصطفی زمانی و ... گوی سبقت را برباید . طراحی صحنه ی این برنامه که بر گرفته از یک شو ی معروف ماهواره ای بود نسبت کمتری با فضای معنوی تحویل سال داشت . احسان علیخانی مثل همیشه بود و تماشای فرزاد فرزین در یک برنامه ی رسمی سیمای جمهوری اسلامی تعجب آور . شبکه ی پنج رشد قابل توجهی کرده بود . محمد سلوکی بهتر از همیشه نشان می داد و نو آوری در تولید وله های میان برنامه و نیز استفاده از جلوه های بصری در طراحی دکور شایان توجه بود . اما شبکه ی چهارم سیما عمیق تر و پردازش شده تر از بقیه به نظر می رسید . بخشهای مربوط به تهران قدیم با آن همه هنرور و نورپردازی حرفه ای و کارگردانی هوشمندانه از نقاط عطف این ویژه برنامه بود . در مجموع احساس می کنم که تمام همکاران برنامه ساز نهایت تلاش و توانایی خود را به کار بسته بودند تا قاب تلویزیون از حرارت نگاه مخاطب بی نصیب نماند . به همه ی آنها خسته نباشید می گویم

Friday, March 19, 2010

باز هم نود


یادم می آید زمانی که سردبیر روزنامه ی فرهنگ بودم مطلبی در باره ی برنامه ی نود نوشتم . عنوان مطلب شب جنجالی استودیو چهارده بود که هنوز لینک های آن در اینترنت وجود دارد . عادل فردوسی پور با ذکاوت و هوشمندی توانسته برنامه ی پر حاشیه ای را سالها روی آنتن نگاه دارد . مهم تر از آن اعتمادی است که مردم به این برنامه ی تلویزیونی دارند . نظرسنجی های مختلف این موضوع را ثابت می کند . در همین وبلاگ ناچیز هم هزار و چهارصد و چهل نفر به سوال من پاسخ دادند


هزار و هشتاد و هشت نفر به بی طرفی عادل فردوسی پور اعتقاد دارند

سیصد و پنجاه و دو نفر هم برعکس فکر می کنند



جلب اعتماد هفتاد و پنج درصد از مردم سرمایه ی کمی نیست . به عادل فردوسی پور از این بابت تبریک می گویم و امیدوارم روزی فرا برسد که بتوان برنامه های مشابه نود در سایر زمینه های مورد توجه مردم هم تولید کرد

Thursday, March 18, 2010

بهار نزدیک است


شهر خوابیده ... درست مثل کودک معصومی که لباس عید ندارد ... ومن سایه ات را می بینم و از آن می ترسم ... جه بی منطق است سایه ای که خورشید پشت آن نباشد ... ماه خوابیده ... مرد خسته آخرین قطره های مهتاب را جارو می کند و از تن کوچه ها عیدی می خواهد ... تمام کوچه خوابیده ... درست مثل کودک معصومی که لباس عید ندارد ... ومن سایه ات را می بینم ... حتی باران هم نمی آید ... تا شاید کمی تازه شود این همه زخم ... زمان به نفس افتاده ... زمانه نیز هم ... همه ی ساعتها خوابند ... درست مثل کودک معصومی که لباس عید ندارد ... این خیابانها بهار می خواهند ... ببخشید ... این خیابانها کمی بهار می خواهند ... حتی باران هم نمی آید ... مرد خسته آخرین قطره های مهتاب را نوازش می کند و از جان زمین کمی آسمان می خواهد ... آسمان خوابیده ... چه بی منطق است آسمانی که مهتاب از آن گریزان باشد ... و من سایه ات را می بینم ... عجب دلهره ای دارد این ماهی قرمز ... طفلک از مرگ می ترسد ... و شاید از این همه چرخیدن به دور زندگی ترسیده باشد ... جمعیت زنده ها توی خیابانهای شهر مرگ را دور می زنند تا شاید کمی بهار بیاید ... کمی آسمان ... کمی احساس ... بهار خوابیده ... درست مثل کودک معصومی که لباس عید ندارد ... به عابر ها چند کیلو سفره ی هفت سین بدهید تا سبک سر نباشد کسی در شادی آغاز سال ... و چقدر سایه ی تو از سین سادگی من سنگین تر است ... حتی باران هم نمی آید ... تا کمی نم بخورد این همه تشنه ی معصوم ... باران خوابیده ... و من در هجوم این همه خواب قدم می زنم ... پای پیاده ... تا خود صبح ... می روم اما یاد تو باشد که من هم خواب بودم ... تو بیدار بمان ......... بهار نزدیک است